العلامة المجلسي
42
حياة القلوب ( فارسي )
عمرو به نزد دختر آمد وگفت : شجاعت هاشم را مشاهده نمودى ؟ اگر من از أو التماس نمىكردم يكى از يهود را زنده نمىگذاشت . سلمى گفت : اى پدر ! آنچه خير مرا در آن مىدانى بكن واز ملامت لئيمان پروا مكن . عمرو به نزد أهل حرم آمده گفت : اى بزرگواران ! غم وكينه را از دلها بيرون كنيد ، دختر من هديهء شماست واز شما هيچ چيز توقع ندارم . مطّلب گفت : آنچه گفتهايم با زيادتى مىدهيم ؛ ورو كرد بسوى هاشم وگفت : اى برادر ! به آنچه گفتم راضى شدى ؟ گفت : بلى . پس با يكديگر مصافحه كردند ، عمرو زر بسيار ومشك وعنبر وكافور فراوان بر هاشم ومطّلب وساير أصحاب ايشان نثار كرد وهمگى بار كرده به مدينه مراجعت نمودند ودر مدينه زفاف آن غرهء عبد مناف با آن درهء صدف كرامت وعفاف متحقق شد ، وبعد از تحقق التيام ومشاهدهء اخلاق پسنديدهء آن بدر تمام سلمى آنچه از هاشم به علت مهر گرفته بود با اضعاف آن رد كرد ، ودر همان شب درّ شاهوار نطفهء طيّبهء عبد المطّلب در صدف رحم طاهرهء سلمى منعقد شد ونور محمدي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از جبين مكين سلمى ساطع گرديد وأهل يثرب همگى سلمى را براي آن كرامت عظمى تهنيت گفتند واز آن نور حسن وطراوت آن گوهر يگانه مضاعف گرديد وزنان مدينه به مشاهدهء جمال أو آمده از نور وضياى أو حيران مىشدند ؛ به هر درخت وسنگ وكلوخى كه مىگذشت أو را تحيت وسلام وتهنيت واكرام مىگفتند ، پيوسته از جانب راست خود ندائي مىشنيد كه « السّلام عليك يا خير البشر » . واين غرائب را به هاشم نقل مىكرد واز قوم اخفا مىنمود ، تا آنكه شبى شنيد منادى أو را ندا كرد كه : بشارت باد تو را كه خدا به تو ارزانى داشت فرزندى را كه بهترين أهل شهرها وصحراها است . چون سلمى اين ندا را شنيد ديگر نگذاشت هاشم به أو نزديكى كند ، هاشم چند روزى بعد از آن در مدينه ماند ووداع كرد سلمى را وگفت : اى سلمى ! به تو سپردم أمانتي را كه حق تعالى به آدم سپرد وآدم به شيث سپرد وپيوسته أكابر دين اين نور مبين را به يكديگر سپردهاند تا آنكه به ما رسيد وكرامت ما به سبب آن مضاعف گرديد واكنون آن نور را به امر